تبليغاتX
سیمرغ

سیمرغ

راززیبایی زیبایی راز است...

زیر تازیانه در خرابه‏های شام

که دیده است که جوجه کبوتری توفان‏زده را تیر و کمان حواله کنند؟

آه، رقیه! بال‏های سوخته را طاقت سنگ نیست. لب‏های تشنه‏ات را خاک پاشیدند و چشمان به اشک نشسته‏ات را آشنای تازیانه‏ها کردند.

خدایا! حجم این همه تاریکی را کدام خورشید، روشن می‏تواند کرد؟

فریاد جگرخراشت را در خشت خشت خرابه‏های شام مویه می‏کنم و وسعت رنجت را با کوه‏ها در میان می‏گذارم. غبار اندوهت را هیچ بارانی نمی‏توانده شست.

کدام اندیشه پلید...؟

کدام دست، گوشه‏گیر این خرابه‏ات کرد و شناسنامه مصیبت در دستانت گذاشت؟

کدام اندیشه پلید، چشم‏های کوچکت را گریه‏خیز ماتم‏ها کرد؟

به کدام جرم، گام‏های کودکی‏ات را این‏چنین آواره صحراها کردند؟

این وقاحت ظالم، از روزنه کدام غار بیرون ریخت که شب‏هایت را بی‏ستاره کرد و شانه‏هایت را بی‏تکیه‏گاه؟

دیوارهای ستم‏گر تاریخ، چشم‏هایت را تحمل نتوانستند و نفس‏های معصومت را به چوب‏ها سپردند.

زمین، همیشه این‏گونه پنجره‏ها را به باد داده است.

اندوهت را می‏گذاری و می‏روی

ثانیه‏های محنت‏بارت، صفحات خیالم را می‏سوزاند.

بر کتیبه‏های سوخته می‏نویسمت و وجدان‏های بیدار جهان را به قضاوت می‏طلبم.

ناله‏های کودکی‏ات، خاطر بادها را پریشان کرده است.

قناریان تنها، تاریک خرابه را به یاد می‏آورند و می‏گریند.

پنجره‏ها، کابوس‏های سیاهت را تب می‏کنند.

خارها، پاهای برهنه‏ات را جگرریش می‏کنند.

می‏روی و کوچکی دنیا را به طالبانش وامی‏گذاری. اندوهت را بر صورت خرابه می‏پاشی و می‏گذری تا به لبخندی ابدی بپیوندی.

چشمان سیلی خورده‏ام طاقت ندارد

با گونه‏هایم خنجرت الفت ندارد

سیلی بزن دستان تو غیرت ندارد

گفتند آن سر، روی نیزه مال باباست

مادر بگو این حرف‏ها صحت ندارد

مادر بگو این‏قدر بر بابا نتازند

چشمان سیلی خورده‏ام طاقت ندارد

از خون و خاکستر جدا کن کفترت را

آخر به این گهواره‏ها عادت ندارد

بلعید آتش خیمه‏ها را آه، مادر!

پاهای من دیگر چرا قدرت ندارد

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 1:39  توسط   | 

به نام خدا

چند وقتی بود که از ذهن ملولم چیزی را بازتاب نمیدادم ودر این مدت  تلافی زندگی ودرس بر ما، بران شدم که اگر میشود اندکی از سنیگنی بارش بکاهم تا شاید جایی هم برای خواندن درس های امتحانی داشته باشم. وقتی که سه ماه حال درس رو بگیری حالا موقع امتحانه که یک ماه اون حالتو بگیرد.

ماجرای ۱۳  آبان وایستادن در برابر چیزی که بر حقه  ،حتی اگه محض تماشا وشاید تمسخر گروهی که خودشان هم نمی دونن چی می خوان،با دوستان گرامی به صرف پفک خوردن رفته باشی ،اما هیچ نمی تونی مقابل آن همه بی عدالتیشون شونه خالی کنی. بالاخره با همان سه چهار نفر میری جلو شون می ایستی......

شده اگه بعد از آن ماجرا  از هرچی انسان که بویی از انسانیت نبرده متنفر بشی وراهی بیمارستان بشی ...بعداز این همه این در اون در زدن می بینی که نه بابا هیچ دکتر روحی رو نمی تونی تو بیمارستان وکلینک پیدا کنی .

قصد امام رضا(ع) میکنی وسر از حرم حضرت معصومه(س)در میاری.

 تازه میفهمی که یه عید قربان و یه دعای عرفه که حسابی میتونی اون روز از هرچی مرد ونامرده، به یکی که  همیشه منتظر حرفاته بگی. جالبتر این که در مسجد جمکران باشی وبه دوست مشفقت پیشنهاد بدی که توی محوطه دعا بخونیم اصلا هم به فکر منجمد شدنت نباشی!اما بعداز مدتهای مدیدی وبخشهای پایانی دعا ،دریغ از یک ذره حال معنوی وحتی یک قطره اشک. در این احوالات سیر می کنی که متوجه میشی بله دعا تموم شده. خب ان شاا.. به امید سال بعد دلت رو خوش میکنی  اما دراین میان عید غدیر که بیش از پیش امسال ذهنت در گیر این ماجرا میشه ودلت رو گرم میکنه چرا که تازه ۲۳سال سکوت مولا رو در آن دوران می فهمی ،چرا که پیامبر  و حج الوداع وامام وغدیر وولی وولایت..... را تا به امروز  به خوبی درک میکنی وبه اعتقاد ی که به ولی ورهبرت داری پایدار می مونی وبا این افکار خودت را مشغول می کنی واما ۱۶آذر وروز دانشجو واین بار نه برای تمسخرشان بلکه برای دفاع از ا عتقادات،از ارزشهایی که سی سال در همین خاک نه با شعار بلکه با تمام وجودشان از آن دفاع کردند خوابگاه را ترک می کنی وبا سکوتی که هر نفست بیانگر صدها حرف ناگفته است در مقابلشان وبا پوستر هایی که نیاز ی به هیچ شعار ی نداشت باز هم  ..........(جانم فدای رهبر )در وجودشان رحشه به پا کرد.

واما از هرچیز بگذریم سخن دوست( درس) خوشتر استباز تجلیل از دانشجویان این وجدان به خواب زده البته فقط برای در س را بیدار کردوبه امید این که حتما  وبا لاخره  یکی از اعضای مدعو تجلیل سبز میشم و دوستان هم که هیچ وقت نامیدم نمیکنند سعی میکنم که اگه امکان داره لا اقل خواب درس خواندنم را ببینم.ودر پایان اگه خدا توفیق دهد سعی می کنم که به روز باشم . نمی دانم اما......بر می گردم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 14:40  توسط   | 

باغ آرزوها 

عید غدیر خم

 

غــنـــچـــه بــاغ ولایت شد شکوفا در غدیر
بــر ثـــمر بــنــشست بــاغ آرزوهـا در غدیر
تا شود روشن جهان از پرتو خورشید عشق
از افق مـهـــر ولایــت شـد هــویـدا در غدیر
تــا علــی بــر روی دستـــان پیمبر جاگرفت
رفــت روی دســت اقـیـانــوس، دریا در غدیر
دیــــده دل بـــاز کن تـــا آفـــتـــاب هـل اتی
بـنــگری هم دوش با خورشید بطحا در غدیر
تــــا ابـــد بـــر لعل لبهایش گل لبخند مـاند
هرکه از جان بوسه زد بر دست مولا در غدیر
از نـــسیـــم روی زیــبـــای امــیـرمؤمـنان
غــنــچــه بـــاغ ولــایت شـد شکوفا در غدیر

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 14:22  توسط   | 

دیروز عصر وقتی من و دوستم که از یک هفته پیش دل خوش کرده بودیم به یک بلیط رفتن به مشهد با دلی گرفته راهی دفتر راه آهن شدم به امید این که لااقل یک بلیط برگشت هم دست و پا کنیم بقیه اش هم که امام رضا(ع) طلبید دیگه...؟! با همچین افکار و ذهن خسته راهی شدم. از سرویس که پیاده شدم صدای" کجائید ای شهیدان خدایی..."در گوشم طنین انداز شد .جلو تر رفتم یک برگه بهم دادند که در آن نوشته بود:

نامه ای از دیروز برای جوانان امروز

 

 

چه کسی میداند جنگ چیست؟

چه کسی می داند فرود یک خمپاره قلب چند را می درد؟

چه کسی میداند جنگ یعنی سوختن، یعنی آتش، یعنی گریز به هر جا، به هر جا که اینجا نباشد، یعنی اضطراب که کودکم کجاست؟ جوانم چه می کند؟ دخترم چه شد؟ به راستی ما کجای این سوال ها و جواب ها قرار گرفته ایم؟

کدام دختر دانشجویی که حتی حوصله ندارد عکس های جنگ را ببیند و اخبار آن را بشنود از قصه دختران معصوم سوسنگرد با خبر است؟

آن مظاهر شرم و حیا را چه کسی یاد می کند که بی شرمان دامنشان را آلوده کردند و زنده زنده به رسم اجدادشان به گور سپردند. کدام پسر دانشجو میداند هویزه کجاست؟چه کسیدر هویزه جنگیده؟وکشته شدهودر آنجا دفن گردیده ؟چه کسی است معنی این جمله را درک کند :نبرد تن وتانک؟!

اصلا چه کسی میداند تانک چیست؟چگونه سر 120دانشجوی مبارز ومظلوم زیر شنی های تانک له میشود؟

آیا می توانید این مسئله را حل کنید؟گلوله از لوله دوشکا با سرعت اولیه خود از فاصله هزار متری شلیک می شود ودر مبدا به حلقومی اصابت نموده وآن را سوراخ کرده وگذر میکند حالا معلوم کنید سر کجا افتاده است ؟ کدام گریبا ن پاره می شود؟

کدام کودک در انزوا وخلوت اشک می ریزد؟

وکدام کدام....

کدام اضطراب جانت را می خورد ؟

دیر رسیدن به اتوبوس ،دیر رسیدن سر کلاس ،نمره گرفتن؟

دلت را به چیز بسته ای ؟به مدرک به ماشین ؟به قبول شدن در حوزه فوق دکترا؟؟

"صفایی ندارد ارسطو شدن خوشا پر کشیدن ،پرستو شدن".......

یادداشتی از شهید احمد رضا احدی رتبه اول کنکور پزشکی سال1364 ساعتی قبل از شهادت

 

ودر آخر نظر شما در مورد این نوشته چیه من که ...... خدایا کمکم کن!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 16:4  توسط   | 

 جشن پیوند ماه وخورشید مبارک

 

           

ستاره های چشمک زن، ریسمان بسته اند آسمان

کوچه هایی را که قرار است از امشب، مهربانی

هایتان را در آنها قدم بزنید. کوچه هایی که هم قدم می شوند از امشب جاده های زندگی را با شما. دیوارهای مدینه کل می کشند پیوند خجسته ابر و باران را، دریا و موج را، رود و آبشار را و عشق و پرواز را که از امشب، پرندگی در نگاه های مهربانانه شما به اوج خواهد رسید.

صدای دست ابرها را که بر دف ماه می کوبند، نسیم در ردپایتان می ریزد تا خاک، لبخند بزند آرامش قدم های همراه و صمیمیتان را که زندگی را بر چشم های ناپیدای جاده های بی پایانش هم قدم شدید؛ آرام تر از صدای بال پرندگانی که بر ابرها راه می روند، شیرین تر از رودهایی که به دریا می ریزند. امشب، خانه ای محقر، آغوش گشوده رؤیای شیرین زندگی با ماه و خورشید را بی صبرانه دهان گشوده هلهله شادی فرشتگان را که پایکوبی نخلستان ها را به تماشا نشسته اند. خانه ای که آمدنتان را اسپند دود می کند تا دفع کند هر چه چشم شور را از این همه شور بی پایان برای آغاز؛ آغازی که پر از بوی لبخند پیامبر صلی الله علیه و آله است.

خانه، مشتاق ایستاده تا سلام کند لبخند شکرریز پیامبر صلی الله علیه و آله را که پیشاپیش شما قدم برمی دارد تا در بگشاید آغاز همسفریتان را تا هم شانه هم عشق را به سرانجام برسانید.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 21:38  توسط   | 

قیصر،روی دیوار لانه فساد

شعرخوانی قیصر امین‌پور روی دیوار لانه جاسوسی
قیصر امین پور

سید حسن حسینی كه از او به عنوان یكی از استوانه های شعر انقلاب یاد می شود، در سالیان حیات، درمصاحبه ای به بیان خاطراتی از مبارزات دوران انقلاب پرداخته است كه در بخشی از این خاطرات، از حضور قیصر امین پور درجمع تسخیر كنندگان لانه جاسوسی وشعرخوانی وی روی دیوار سفارت می گوید.

سید حسن حسینی درباره قیصر می گوید: "...قیصر جزو بچه‌های به اصطلاح لانه است؛ از طلایه‌دارانی که لانه جاسوسی را فتح کردند.

اگرچه این روزها از این چیزها صحبت کردن خیلی ارزش نیست ، حالا من می‌دانم که در دو سه هفته اولی که لانه جاسوسی را گرفته بودند، قیصر بیانیه دانشجویان پیرو خط امام را ویرایش ادبی می‌کرد. خودش هم پرشور و حال بر روی دیوار لانه جاسوسی شعر میخواند. یادم هست که با بلوز یقه اسکی سفید روی دیوار لانه جاسوسی در حال خواندن شعر یا بیانیه بود..."

اما به نظر می رسد این روحیه در قیصر امین پور تا سالیان پایانی حیات وی زنده بوده است، چنانكه با مراجعه به اشعار قیصر، به راحتی روحیه استقلال طلبی و استكبار ستیزی قیصر امین پور را می توان دریافت. او در یكی از آخرین سروده هایش كه گویی برای این روزهای ایران اسلامی سروده است خطاب به دوستان هنرمندش اینگونه می سراید:

قیصر در جبهه

سرمایه دل (به دوستان هنرمند)

 

این حنجره این باغ صدا را نفروشید
این پنجره این خاطره‌ها را نفروشید
در شهر شما باری اگر عشق فروشی است
هم غیرت آبادی ما را نفروشید
تنها، به‌خدا، دلخوشی ما به دل ماست
صندوقچه راز خدا را نفروشید
سرمایه دل نیست بجز آه و بجز اشک
پس دست‌کم این آب و هوا را نفروشید
در دست خدا آیینه ای جز دل ما نیست
آیینه شمایید شما را نفروشید
در پله پرواز بجز کرم نلولد
پروانه پرواز رها را نفروشید
یک عمر دویدیم و لب چشمه رسیدیم
این هروله سعی و صفا را نفروشید
دور از نظر ماست اگر منزل این راه
این منظره دورنما را نفروشید


منبع :

رجانیوز

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 14:12  توسط   | 

ما آمد ه ایم وبر خوان کریم دانشگاه نشسته ایم  گویی دانشگاه ما را برگزیده است تا در توسعه علم وفناوری یار ویاورش باشیم گویی دانشگاه مارا بر گزیده تادر توسعه فرهنگی و معنوی کشور  یار ویاورش باشیم .ما آمده ایم وارث هزاران سال تمدن هزاران سال اندیشه وخردورزی وهزاران سال استقلال گشته ایم وارث هزاران خون خفته بر خاک ریخته وهزاران بال بر افلاک بر کشیده  وارث هزاران تلاش به بر نشسته  وننشسته  و وارث همه پاکی ها و امید های نسل های این خون وخاک. باید بسازیم وباید از همه امید های این مردم آرزومند دفاع کنیم.

          

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 9:37  توسط   | 

عصر يک جمعه‌ي دلگير
دلم گفت بگويم بنويسم
که چرا عشق به سامان نرسيده است؟
چرا آب به گلدان نرسيده است؟
چرا لحظه ی باران نرسيده است؟

و هر کس که در اين خشکي دوران
به لبش جان نرسيده است،
به ايمان نرسيده است و غم عشق
به پايان نرسيده است.
بگو حافظ دلخسته زشيراز بيايد
بنويسد که هنوزم که هنوز است،
چرا يوسف گمگشته به کنعان نرسيده است؟
چرا کلبه‌ي احزان به گلستان نرسيده است؟

دل عشق ترک خورد، گل زخم نمک خورد،
زمين مرد، زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط برد،
فقط برد، زمين مرد، زمين مرد،
خداوند گواه است، دلم چشم براه است،
و در حسرت يک پلک نگاه است،
ولي حيف نصيبم فقط آه است
و همين آه، خدايا برسد کاش به جايي،
برسد کاش صدايم به صدايي...
عصر اين جمعه دلگير
وجود تو کنار دل هر بيدل آشفته شود حس،
تو کجايي گل نرگس؟
به خدا آه نفس هاي غريب تو که آغشته به حزني است
زجنس غم و ماتم،
زده آتش به دل عالم و آدم
مگر اين روز و شب رنگ شفق يافته
در سوگ کدامين غم عظمي به تنت رخت عزا کرده اي؟ اي عشق مجسم!
که به جاي نم شبنم بچکد خون جگر دم به دم از عمق نگاهت.
نکند باز شده ماه محرم
که چنين مي زند آتش به دل فاطمه آهت
به فداي نخ آن شال سياهت
به فداي رخت اي ماه!
بيا صاحب اين بيرق و اين پرچم و اين مجلس و اين روضه و اين بزم توئي ،آجرک الله!
عزيز دو جهان يوسف در چاه،
دلم سوخته از آه نفس هاي غريبت
دل من بال کبوتر شده
خاکستر پرپرشده،
همراه نسيم سحري روي پر فطرس معراج نفس گشته هوايي و سپس رفته به اقليم رهايي،
به همان صحن و سرايي که شما زائر آني
و خلاصه شود آيا که مرا نيز به همراه خودت زير رکابت ببري تا بشوم کرب و بلايي،
به خدا در هوس ديدن شش گوشه دلم تاب ندارد،
نگهم خواب ندارد،
قلمم گوشه دفتر غزل ناب ندارد،
شب من روزن مهتاب ندارد،
همه گويند به انگشت اشاره
مگر اين عاشق بيچاره ی دلداده ی دلسوخته ارباب ندارد...

تو کجايي؟
تو کجايي شده ام باز هوايي،شده ام باز هوايي...
گريه کن،گريه و خون گريه کن آري
که هر آن مرثيه را خلق شنيده است شما ديده اي آنرا و اگر طاقتتان هست،
کنون من نفسي روضه ز مقتل بنويسم،
و خودت نيز مدد کن که قلم در کف من همچو عصا در يد موسي بشود،
چون تپش موجِ مصيبات بلند است،
به گستردگي ساحل نيل است،
و اين بحر طويل است
و ببخشيد که اين مخمل خون بر تن تبدار حروف است که اين روضه‌ي مکشوف لهوف است،
عطش بر لب عطشان لغات است و صداي تپش سطر به سطرش، همگي موج مزن آب فرات است،
و ارباب همه سينه‌زنان، کشتي آرام نجات است،
ولي حيف که ارباب «قتیل العبرات» است،
ولي حيف که ارباب «اسير الکربات» است،
ولي حيف هنوزم که هنوز است حسين ابن علي تشنه‌ي يار است
و زني محو تماشاست ز بالاي بلندي،
الف قامت او دال و همه هستي او در کف گودال
و سپس آه که «الشّمرُ ...»
خدايا چه بگويم «که شکستند سبو را و بريدند ...»
دلت تاب ندارد به خدا با خبرم مي‌گذرم از تپش روضه که خود غرق عزايي،
تو خودت کرب و بلايي،
قسمت مي‌دهم آقا به همين روضه که در مجلس ما نيز بيايي،
تو کجايي ... تو کجايي...

(سید حمید برقعي)





 

  •  
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 17:22  توسط   |